تبلیغات
فروشگاه اینترنتی یاقوت سرخ - یک داستان انگلیسی ساده و ترجمه فارسی
 
فروشگاه اینترنتی یاقوت سرخ
ارزانتر از همه جا
                                                        
درباره وبلاگ

با سپاس از حسن انتخاب شما
در صورت تمایل به همکاری و دریافت پورسانت های عالی بدون داشتن کمترین سرمایه، به شرط داشتن اینترنت پرسرعت از طریق سیستم نظرات یا ایمیل به مدیریت فروشگاه اطلاع دهید تا در اسرع وقت با شما تماس گرفته شود.
مدیر وبلاگ : محمد حسین شریفی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ثبت سایت در گوگل

در این مطلب یک داستان کوتاه انگلیسی همراه با ترجمه فارسی که مربوط به مدرسه است آورده شده. این داستان جزء کی از ساده ترین و ثلیث ترین داستان های انگلیسی است.

 

Miss Williams was a teacher, and there were thirty small children in her class. They were nice children, and Miss Williams liked all of them, but they often lost clothes

It was winter, and the weather was very cold. The children's mothers always sent them to school with warm coats and hats and gloves. The children came into the classroom in the morning and took off their coats, hats and gloves. They put their coats and hats on hooks on the wall, and they put their gloves in the pockets of their coats

Last Tuesday Miss Williams found two small blue gloves on the floor in the evening, and in the morning she said to the children, 'Whose gloves are these?', but no one answered

Then she looked at Dick. 'Haven't you got blue gloves, Dick?' she asked him

'Yes, miss,' he answered, 'but those can't be mine. I've lost mine'

معنی فارسی داستان ساده و کوتاه انگلیسی

خانم ویلیامز یک معلم بود، و سی کودک در کلاسش بودند. آن‌ها بچه‌های خوبی بودند، و خانم ویلیامز همه‌ی آن‌ها را دوست داشت، اما آن ها اغلب لباس ها ی خود را گم می کردند.

زمستان بود، و هوا خیلی سرد بود. مادر بچه ها همیشه آنها را با کت گرم و کلاه و دستکش به مدرسه می فرستادند. بچه ها صبح داخل کلاس می آمدند و کت، کلاه و دستکش هایشان در می آوردند. آن ها کت و کلاهشان را روی چوب لباسی که بر روی دیوار بود می‌گذاشتند، و دستکش ها را نیز در جیب کتشان می ذاشتند.

سه شنبه گذشته هنگام غروب خانم ویلیامز یک جفت دستکش کوچک آبی بر روی زمین پیدا کرد، و صبح روز بعد به بچه ها گفت، این دستکش چه کسی است؟ اما کسی جوابی نداد.

در آن هنگام به دیک نگاه کرد و از او پرسید. دیک، دستکش های تو آبی نیستند؟

او پاسخ داد. بله، خانم ولی این ها نمی تونند برای من باشند. چون من برای خودمو گم کردم.





نوع مطلب : آموزش زبان، 
برچسب ها : Miss Williams was a teacher، and there were thirty small children in her class. They were nice children، and Miss Williams liked all of them، but they often lost clothes It was winter، and the weather was very cold. The children's mothers always sent them to school with warm coats and hats and gloves. The children came into the classroom in the morning and took off their coats، hats and gloves. They put their coats and hats on hooks on the wall، and they put their gloves in the pockets of their coats Last Tuesday Miss Williams found two small blue gloves on the floor in the evening، and in the morning she said to the children، 'Whose gloves are these?'، but no one answered Then she looked at Dick. 'Haven't you got blue gloves، Dick?' she asked him،